تبليغاتX
اول به راست نگاه کن...

اول به راست نگاه کن...

امروز (21 اکتبر) اولین پرژه درسیم رو تحویل اساتید مهترم دادم. و فردا هم ارایه دارم. انشا الله مورد پسند آقایان جیمی مورگان و مانولا لوزانو قرار خواهد گرفت. پیشاپیش در درگاه خدا دعا فرموده تا نمره ایی مقبول به همت اساتید بر سر منه بنده­ی ناچیز و حقیر نازل شود. (34 تا الله اکبر، 33 تا سبحان الله، 33تا الحمد الله)... حالا از دین و ایمون گذشته کار خوبی شد. متفاوت. این حسن­ کارمه.

بگذریم... بذار یه مقدار از اوضاع و احوال اینجا و خودم بگم براتون. روزی 7-8 ساعت درس. احوال من تمام شد. حالا اوضاع...

نمیدونم کی به این انگلیز­ها گفته خوشگلن که فکر میکنن باس با تمام آدمای زمین فرق بکنن. به جز دستشویی (مستراح منظور است) که حالا مشکل هم ایرانیای فرنگ رفتست، این از خدایان بی­خبر کافر شیر آب و گرم دستشویی رو هم جدا کردن. یعنی از یه شیر آب گرم میاد از یه شیر آب سرد. اب ولرم نداریم.... یا میسوزی یا سرنوشتت با هوای یخ بیرون یکیه. دوشم ندارند. حتمان باس بری تو وان. ایشت....

خب، مثل هر سفر دیگه، اینجام آدم چیزای جدید میگیره. یکی از اون چیزا اصطلاحاته زبانیه. اینجام من یه سری چیزا یاد گرفتم که الان ارائه میکنم. اینجا مثل زبانه چینی هر صدایی معنی داره. مثلن: «یا»... ترجمش میشه «سی یو لیتر». یا «هاگ»... «هاو آر یو گوینگ».... یا «وارستوو»... «وات آر یو استوودینگ (استادینگ خودمون)».... دیگه باقیشه بگیرو برو ته. پس اکه دفعه دیگه باهات حرف زدم و گفتم «لات. میوب. هوسو» جواب بده «تنکس، می تو» چون اون چیزی که من گفتم اینه «لانگ تایم. میس یو بادی. ای هوپ سی یو سوون»

سرمای هوا اینجا بیداد میکنه. نه فقط چون سرده نه، چون خیسه. اون روز (یعنی دیروز) جاتون خالی رفتم میوه بخرم، اب میوه برگشتم. 10 دقیقه... فقط. تا باشه وفور نعمت... نزول عذابش دیگه چیه.

5 شنبه نامزدیه... بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا... گل در اومد از حموم... عروس در اومد از حموم... به به... نمیگم کی پس نپرس. ولی تو... دوست خوبم... مبارکه. دارم اماده میشم تا خبر عروسیت رو بشنوم... آخ چقدر مسخرت کنم... آخ. مبارکه خره.

از اونجایی که واقعن خستمه و کلی هم کار دارم زیاد نمینویسم دیگه. پس تا بعد.     

+ نوشته شده در  Wed 21 Oct 2009ساعت 21:33  توسط Babi J  | 


اینجا خانه است...

سراشیبی عجیب تیزی بود و من و 58 کیلو بار. خوشبختانه تاکسی سوار بودم وگرنه اشکم در می­یومد. رسیدم... خیلی نزدیک بود خوشبختانه پس فقط یه کم پول تاکسی دادم. شماره 79 خیابان نورفلک (Norfolk). خوشبختانه اینجا همه خونه­هاش پلاک داره. مثل تهران نیست که 10 تا پلاک روی خونست نمی­دونم قدیم و جدید و خیلی قدیم.... داشتم میگفتم خوشبختانه اینجا همه خونه­هاش پلاک داره وگرنه عمرا اگه 100 سالم اینجا زندگی کنی نمیتونی خونت رو پیدا کنی. همه اینهو هم.

زیییییییینگ... «هلو (به معنی سلام چیز دیگه­ایی نخوونی). ایم لویس. ایم ویتینگ...». کلا خندم گرفت. ناخواسته. لحجه خیلی باحالی بود.

یه خونه 3 طبقه. زیرزمین، همکف و اول. هر طبقه حدود 5 متر مربع و مستطیل شکل. زیرزمین شامل آشپزخونه، یه تاق خواب (اتاق لویس) و نشیمن به علاوه یه حیات پشتی حدود 20 متر. طبقه همکف اتاق من و استیو یعنی 2 تا اتاق و 2 تا دستشویی و حمام و در ورودی و طبقه آخر 2 تا اتاق برای شان و جرمین. خوبه کلا... آروم و بی سروصدا همه چیزم موجود. از وسایل اشپزی گرفته تا تخت و کمد.

شب اول...

برای پیاده­روی رفتم یه سر اطراف و بگردم. هوا عالی بود. بارون ملایم، نسیم، خیابون خلوت و ... بگذریم. پذیرایی اون شب خوب بود با ویسکی اسکات و ورق و یه خورده گپ. بچه­های خوبیند. منم بزرگترینشونم. زود خوابیدم. خوب خسته بودم، نبودم؟

پلیس...

بعدا بیشتر میگم چون جالب بود واسه خودم. بنا به وظیفه برای ثبت ویزا باس میرفتم اداره پلیس. اما از شانس خوبم همون روز پلیس 2تا نماینده فرستاده بود دانشگاه واسه این کار. منم خوشحال رفتم و نشستم تا نوبتم بشه. پلیس پاسپورتم و گرفت یه نگاه به من کرد و گفت: «آفرین، تو کشورتون گل کاشتید(ترجمه)». منم یه لبخند ملیح از سر غرور زدم.

استدیو...

ثبت نام با دوندگی ولی خوب تمام شد. باورم نمی­شد اینقدر اینجا معروف باشم. هرجا که میرفتم میشناختنم؛ «بابک، همون ایرانیه». مهمترین این افراد که خیلی تحویلم گرفتند جیمی مورگان استاد سینماتوگرافی (یا همون تصویربرداری) و مولانو لوزانو دبیر گروه فیلم و ویدیو بود. یادتونه فیلم بریجو؟! یک ساعت و بیست دقیقه اینا قربون صدقم رفتن سر این فیلم. حالا هی مسخره کنید.

اولین کلاسم توی استدیوی فیلم بود. پر از دوربین. انقدر که هنوز باورم نمیشه. معارفه سرکلاسم خوب بود. کلا رفتارشون خیلی صمیمیه با آدم. هرچند تونی می­گفت اینجوریند چون میخوان فضولی کنند.

بزرپترین موهبت این ترم با 18 ساعت کلاس اینه که من خیلی از این چیزایی رو که اینا الان دارن درس میدنو خوندم. پس میتونم دو دستی بچسبم به زبانم و بخونم و هی بخونم.

این ترم 3 ساعت کلاس تئوری و 15 ساعت کلاس عملی دارم. خوبه چون واسه کلاس عملی باید فقط 3تا فیلم بسازیم یا با دستگاها کار کنیم. خب منم اینجوری ترجیح میدم. واسه فیلم اول تو یه گروه 4 نفرم، من و یه پسر اسکاتلندی و یه پسر ولزی و یه دختر لهستانی. امیدوارم گروه خوبی باشیم

عکس نیز موجود است به صفحه فیس بوک من مراجعه کنید.

+ نوشته شده در  Sat 10 Oct 2009ساعت 10:56  توسط Babi J  | 

دانشگاه نامه – قسمت اول

می­خواستم بیام یکمی جلوتر و از گرفتن پذیرشم شروع کنم ولی... دیدم خیلی راهه. نمیگم که نمیگم پس میگم ولی یه وقتی میگم که گفتنش لازم باشه بعدا نگید نگفتی؛ صبر کنید میگم.

 

23 سپتامبر ما (اینو گفتم واسه خنده ماه اولتون) روز شکست بود. ویزا ندادند. چرا؟! من ............... (شما بگو دوست عزیز) اصل مدرک لیسانسم رو نبرده بودم. فکر نکنی انگلیسیشوها... فارسیشو میگم. اونم زدم وسط خال. باز خیلی خوب که بگم اون یارو با مرام بود گفت امروز نده نامه رو؛ ردت میکنن. منم گفتم اوکی، سی یو لیتر. رفتم که برگردم.

28 سپتامبر رفتم سفارت ساعت 10 صبح. یهو دیدم 20 تا آدم ریختن گفتن شما ایرانی هستی؟! خیلی هیجان زدی شده بودم. یکیشون گفت یه پیرزن اینجاست انگلیسی بلد نیست کله مارو خورده از صبح ساعت 8 بیا ترجمه کن ببینیم چی میگه. خلاصه نجاتشون دادم از دست یه پیرزن پر حرف اصفهونی مهربون. دیگه از اون به بد من بودمو کلی لبخند و آغوشه گشوده. همه خدا خدا میکردن من برم پیششون واسه درخواست دادن. منم ............. (شما بگو دوست عزیز) رفتم نشستم رو صندلی انتظار، دو دقیقه بهشون لبخند زدم و بعدش رفتم پیش همونی که دفعه پیش رفته بودم.

30 سپتامبر. کوتاه میگم در اوج استرسی که بودم و فقط گفته بود بررسی ویزام تمام شده و جوابی نداده بود... ویزام اومد. سریعترین ویزا گرفتنی که تا به حال دیدم اونم برای 3 سال.

 

خیرا مرسی. بابت همه چیز

 

6 اکتبر من خاک عربی رو با هواپیمای عربی ترک کردم همراه با 58 کیلو بار که به لطف کیان وتورج تونستم با خودم ببرم. پرواز نیم ساعت تاخیر داشت. بگم برای چی تاخیر داشت؟! بگم؟! بگم؟! بگم؟!!!!!!!

چون هواپیمایی که از ایران میومد 20 دقیقه تاخیر داشت و تو اون هواپیما هم نزدیک 30 تا مسافر بود که باید سوار این هواپیما میشدن.

777 تا پرنده عربیه 300...

نمیدونم اخه چه فرقی داره که این مهماندارهای بیچاره رو مجبور میکنن لباساشونو عوض کنن. بابا یه شکل لباس کافیه دیگه... نه؟! بیچاره ها.... ولی خیلی باحال بود که وقتی سر مهماندار داشت حرف میزد. گفت: «با نام خدا و و با درود به روح بنیان گذار جمهوری اسلامی... مهمانداران ما قادر پاسخگوی شما به زبان­­های عربی، انگلیسی، فرانسوی، ایتالیایی، اسپانیایی، اردو، هندو، کره­ایی، چینی، ژاپنی و .....».... عجــــــــــــــب...

جای شما خالی... کلی فیلم دیدم.... خیلی باحال بود. فیلم ایرانیشم گرگ و میش بود... از این فیلم میشود نتیجه گرفت که هواپیمای امارات با تعاونی 2 یکی میباشد...

بریتانیای انگلیسی...

هواپیما رسید ولی دیر. 7 ساعتو 55 دقیقه پرواز. هرچند ترجیح میدم پرواز کنم. چراشو بعدا میگم. از کنار ورودی راهروی در خروج هواپیما معلوم بود که سرما چقدره. ولی درک کردنش وقتی بود که دیگه سقف فرودگاه بالا سرت نبود. منم از دبی اومده... صدای استخونام تو گوشمه هنوز. ولی شانس اوردم کاپشنم تو چمدون جا نشد مجبور شدم بگیرم دستم. فرودگاه بیرمنگهام اولین جایی بود که فهمیدم پول برای انگلیسی­ها یعنی چی. وقتی مجبوری برای گاری هم یه پوند پول بدی تا چمدوناتو رو کولت نکشی.

خاک بریتانیا سبز است...

تنها چیزی که من ندیدم اینجا خاکه. اینجا یا همش درخته یا همش علف اونجاهایی که از این چیزا نیست (که کمم هست البته) جاده و ریله. وگرنه سقف خونه هاشون هم سبزه... پس یا حسین میر حسین... سخت ترین قسمت مسافرتم همین قسمتش بود 3 ساعت با قطار و 2 بار تعویض قطار... با 58 کیلو بار ولی اینبار بدون گاری. مردم ولی بعد 3 ساعت رسیدم.

راستی عکسها هم میرسند. پس منتظر پیامهای بعدی من باشید... 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Wed 7 Oct 2009ساعت 20:48  توسط Babi J  | 

 

david

نمی دونم چه حسی باید داشته باشم وقتی می شنوم یکی که دوسش دارم یا دوسش ندارم مرده...  

نمی دونم... واقعا نمی دونم.

تنها چیزی که می دونم اینه که دیروز با تمام وجودم احساس خلا کردم... احساس کردم که یه دوست یا شاید یه پدر که با تمام وجود دوستمم بود دیگه قرار پیشم نباشه... کسی که انسان بود نه مثل این همه آدم دورو... کسی که دل، عقل و بدنش، همه و همه  خلاصه می شد تو سادگی و صداقت...

دیوید با تمام وجود دوست دارم... دلم خیلی وقته که برات تنگ شده... مرگ حق تو نبود... حداقل به این زودی...

دیوید رشتون ساعت 10 شب دوشنبه 22 مهر 1387 (13 اکتبر 2008) درگذشت... یادش شاد...

+ نوشته شده در  Wed 15 Oct 2008ساعت 11:4  توسط Babi J  | 

 Love makes thw world go around

Love Makes The World Go Around:

Once upon a time in Neverland, when the earth did not move around itself, a farmer lived at his small and dry farm. He had worked hard in his farm but he could never give anything from it.  He tried to cultivate wheat, brook, turnip, cabbages, carrot and Etc. But he never saw to grow anything.

All the times man tried to plough the dry sand and irrigation it. He waited so many times to grow plants. He was sleeping disappointment all the night.

One day when he had gone to the town for finding some food, He saw a pretty girl. He fell in her love. However he got married with that fantastic girl.

Now, the dry farm had fought with two warriors, the Farmer and his wife. By the way another time earth was winner again.

The farmer and his wife were hungry. They had no money, no food and no live. They only had a beautiful love. They had worked hard to make a fruitful farm from their dry earth but earth wanted to kill slowly both of them.

 One night earth reached his possession, the beautiful woman had died. The poor farmer was very sad. His wife died because she had been hungry. He went out of house angry. He had taken his ploughshare and tried to plough the dry earth when he was crying. He loved her wife. He had banged on earth with ploughshare by all of his power and crying. Erath shook and started moving. The man banged again and again. Because he loved her wife and dry earth killed his beautiful. With man ploughed, earth had moved around itself and made season, spring, summer, fall and winter.

Do you know? Earth started move around itself with the farmer plough because he had fallen in love. Earth has been moving now too, because so many people have been fighting with their problems now. They are in love and want to fight with their problems to reach their loves. I think it is true that people say:

“Love makes the world go around”

However, my friend, once upon a time in your life, what will you do for your love?!

 

+ نوشته شده در  Fri 12 Sep 2008ساعت 23:29  توسط Babi J  | 

kia rostami Opera

 

عباس کیارستمی سینماگر نامی ایرانی اپرای 'کوزی فان توته' یکی از آثار مهم ولفگانگ آمادئوس موتسارت آهنگساز معروف را در چارچوب فستیوال شعر و موسیقی در شهر اکس‌آن‌پرووانس (در جنوب فرانسه) به روی صحنه برد.

"کوزی فان توته" اولین اپرای موتسارت بود که در اولین دوره جشنواره اپرای اکس-آن- پرووانس در سال ۱۹۴۸ به روی صحنه رفت.

با گذشت شصت سال از آن رویداد هنری، مدیریت جشنواره قصد داشت در بزرگداشت آن اجرای تاریخی، امسال برنامه‌ای ویژه و چشمگیر ارائه دهد. به عباس کیارستمی سینماگر ایرانی که به ویژه در فرانسه از شهرت و محبوبیتی به سزا برخوردار است، پیشنهاد شد که اپرای "کوزی فان توته" اثر موتسارت را کارگردانی کند. کیارستمی پس از مدتی تردید و تأمل این پیشنهاد را قبول کرد.

در سال‌های اخیر برخی از بنیادهای موسیقی برای رونق دادن به هنر اپرا از نام و آوازه سینماگران نامی بهره می‌برند. تا کنون ورنر هرتسوگ، لارس فون تریر، میشائل هانکه، دیوید کروننبرگ، پیتر سلرز و چند سینماگر دیگر به کارگردانی اپرا دست زده‌اند که نتیجه کار آنها متفاوت بوده است.

موتسارت اپرای شوخ و سبک "کوزی فان توته" (زن‌هایی این چنین!) را در اوایل سال ۱۷۹۰ به سفارش امپراتور اتریش تصنیف و اجرا کرد. این اپرا به خاطر بافت دشوار و مضمون جسورانه‌اش، تا دهها سال گرفتار غفلت و بی‌توجهی بود، اما در دهه‌های اخیر جایگاه شایسته خود را بازیافته است.

اجرای کیارستمی به فضای کلاسیک اپرا، که نوعی "کمدی اشتباهات" را در قرن هجدهم روایت می‌کند، وفادار مانده است. صحنه‌پردازی، دکورها و لباس‌ها از الگوهای شناخته قدیمی پیروی می‌کند. شاید تنها نشانه نوآوری در اجرا این است که پرده‌ای در پس‌زمینه‌ی صحنه، فیلمی از دریایی آرام را نمایش می‌دهد.

کیارستمی سر صحنه تمرین اپرا

واکنش رسانه‌های گروهی به اپرای "کوزی فان توته" به کارگردانی کیارستمی بیشتر محتاطانه است. بیشتر منتقدان و گزارشگران، ضمن احترام به ذوق و خلاقیت هنری کیارستمی به عنوان فیلمسازی بزرگ، کار اپرایی او را متوسط و کم‌اهمیت دانسته‌اند.

به گزارش برخی از رسانه‌های گروهی، تماشاگرانی که با سینمای کیارستمی آشنا هستند، انتظار داشتند که اپرای ساخته او قدرت و غنای شعری بیشتری داشته باشد. آنها در عین حال اشاره کرده‌اند که در اجرای کیارستمی همان صراحت و شفافیت فیلم‌های او، همان بیان عینی و بافاصله محسوس است.

منتقدی خرده گرفته است که کیارستمی با اپرای موتسارت، نه به عنوان اثری موسیقایی، بلکه بیشتر به عنوان متنی ادبی یا فلسفی برخورد کرده است. به نظر این منتقد با مطالعه سینمای کیارستمی روشن می‌شود که این فیلمساز به موسیقی توجه زیادی ندارد و به استثنای صحنه پایانی فیلم "زیر درختان زیتون" به ندرت موسیقی در فیلم‌های او نقش برجسته‌ای داشته است.

برخی از کارشناسان یادآور شده‌اند که یک اپرا، پیش و بیش از آنکه متنی ادبی یا نمایشی باشد، یک قطعه موسیقی است، و در این اجرا حواشی فلسفی یا ادبی جای موسیقی را گرفته است.

موسیقی اپرا را کریستوف روسه رهبر ارکستر فرانسوی با ارکستر مجلسی زالسبورگ اجرا کرده است.

اپرای "کوزی فان توته" به کارگردانی عباس کیارستمی از چهارم تا ۱۹ ژوئیه هشت بار در اکس آن پرووانس به روی صحنه رفت.

 

منبع سایت بی بی سی

+ نوشته شده در  Wed 23 Jul 2008ساعت 23:37  توسط Babi J  | 

My Buddah

بودای من...

۱۸ جولای ۲۰۰۸

عکس خودم از خودم.  عکس اصلیش این ور هست... ---------------------->

آهنگ پیشنهادی:

SoheilNafisi-AnotherBirth

 

+ نوشته شده در  Mon 21 Jul 2008ساعت 14:3  توسط Babi J  | 

Date Trees

درخت خرما

دبی- ۱۶ جولای ۲۰۰۸

desert and sunset

صحرا و غروب

دبی- ۱۶ جولای ۲۰۰۸

dubai Beach

ساحل دبی

ژوئن ۲۰۰۸

sun and cables

خورشید و کابل ها

 دبی-۱۶ جولای ۲۰۰۸

wheat farm

مزرعه گندم

ایران- مسجد سلیمان - مارس ۲۰۰۴

sunset and a building

غروب و ساختمان

دبی- ۱۶ جولای ۲۰۰۸

 

یه آهنگ پیشنهادی:

Mysticsm and fools - Axiom Of Choice

+ نوشته شده در  Thu 17 Jul 2008ساعت 2:36  توسط Babi J  | 

shadi

امروز اول جولای یا همون یازدهم تیر شماست.

شادی... از نوع قاهری... تولدت مبارک.

خودت همه چیو میدونی... لازم نیست بگم چند باره و هزار باره...

دوست داشتن اون چیز عجیبی نبود که من داشتم... عجیب تر اون چیزی بود که تو به من دادی... تا با تو بنویسم بخونم شاد باشم یا بهتر از همه بابک باشم...

هر لحظه با تو بودن رو دوست دارم... اگر چه...

 

دور از تو

زیبایی به هدر می رود

در کوچه های خاطره

و دختران پریده رنگ

آخرین حد پستی را تجربه می کنند

گامی پیش

گامی پس

در گرو سایه ها

به دنبال تو می گردم مست...

سهم من این است.

 

 

بستری گرم ندارم...

بر نخ نمای خیالم بخواب.

-------------------------------------------------------------

راستی همون نگین تولد دیروز توام مبارک...

 

+ نوشته شده در  Tue 1 Jul 2008ساعت 0:34  توسط Babi J  | 

holland

من بیچاره... ااااااااااااااااااااااااااا اوووووووووووووووووووووووووو

 

+ نوشته شده در  Sun 22 Jun 2008ساعت 16:28  توسط Babi J  |